ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٦  

پسرکم دوتا ماهی قرمز کوچولو خریده با دوتا لاک‌پشت، دیدم که ظرف اسفند را کش رفته یواشکی و می‌چرخاند بالای سر تنگ‌ها،


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٤  

آدمهای زندگی من چند دسته‌اند:

دسته‌ی اول آنهایی که هر روز کنارم هستند و باید باشند، حتی اگر حرف و اشاره‌ایی بینمان رد و بدل نشود، این دسته البته می‌دانند کی باید ساکت باشند و کی حرف بزنند و احترام تنهایی‌های آدم را بی هیچ قرارداد شفاهی و کتبی دارند...

دسته‌ی دوم آدمهای گاه به گاهند، گاه به گاه به حضور و مصاحبت‌شان نیازمندم، حضورشان طولانی باشد باعث حرمان میشود، اینها انگار هی باید دور باشند تا چیزهایی انباشته کنند برای روز بودن با آدم و من هم چیزهایی، بهانه‌هایی...برای این آدمها بیشتر از آنکه دلتنگ شوم، بهانه‌شان را می‌گیرم

دسته‌ی سوم:آدمهایی که دلتنگ‌شان می‌شوم، خیلی هم دلتنگ‌شان می‌شوم اما یک مرض غیر قابل درمان دارم، می‌خواهم دیر به دیر ببینم‌شان، آنقدر دیر که دلتنگی رسیده باشد به اوج مرگ،

دسته‌ی چهارم آنهایی که ترجیح می‌دهم تلفنی باشند یا ایمیلی یا اس‌ام‌اسی، اصلاً ندیدن‌شان مفرح ذات است و ممد حیات، ولی باید باشند

دسته‌ی پنجم آدمهایی که هستند، باری به هر جهتند، ارتباط تقریباً قطع است، سال به سال و تولدت مبارک یا داشتم عکسهای ... می‌دیدم یادت افتادم، بودشان فقط به درد آمار آشناییها می‌خورد

دسته‌ی ششم آنهایی که نمی‌دانم چطور بند ارتباطشان را قطع کنم

دسته‌ی هفتم کسانی که بند ارتباط قطع شده ولی باز حضور دارند، هستند، باهات نفس می‌کشند و گاه‌گاه هم دلتنگی‌شان فشار می‌دهد بخش رقت بار قلبت را، هوس می‌کنی بهشان زنگ بزنی، به دیدارشان بروی ولی لجبازی می‌کنی، این دسته آدمها باید باشند، شبیه ادویه‌اند، شبیه سس، نباشند یک جای اساسی زندگیت درد می‌گیرد، این دسته را هیچ‌وقت نتوانستم دشمن‌شان شوم یا متنفر شوم ازشان،

دسته‌جات دیگری هم هستند که فی‌الحال صرف نظر می‌کنم از نوشتنشان تا شاید بعد


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۳  

گاهی فکر می‌کنم آدمیزاد چرا باید پرهیزگاری پیشه کند وقتی زندگی یکبار اتفاق می‌افتد؟ چرا باید یک دنیا حرفهای درونش را با خود به گور ببرد و راستی هیچ فکر کرده‌اید حرفهای نزده‌ی آدمیزاد چه اندازه بیشتر از حرفهای زده‌ی اوست، حرفهایی که در خود، در حلق خود، در ذهن و در دلمان نگه می‌داریم،... چه بسیار کسانی را که دوست داشته‌ایم و نگفته‌ایم‌شان، چه بسیار آدمهایی که دوست نداشته‌ایم و باز نگفته‌ایم‌شان، زندگی یکبار اتفاق می‌افتد....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٢  

اگر این سیاره‌ی لعنتی این همه بزرگ نبود مدام به دیدن غروب آفتاب می‌رفتم


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٢  

این روزهایم را اگر می‌توانستم میخ‌شان می‌کردم جایی که باد نبرد، نه به این خاطر که روزهای خوبی هستند یا لحظات خوشایندی را می‌گذرانم، بر عکس روزهای گند و گهی هستند که به یاد داشتن‌شان آدم را از اشتباهات بعدی مصون می‌دارد


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٢  

آدمی که "حال خوب" و "حال بد" نداشته باشد اصولاً انسان نیست


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۱  

چند روز از روزهای زندگیمان را با "دلیل" زنده بوده‌ایم؟


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۱  

بد نیست چسب و قیچی مدام دم دستت باشد تا هر از چند گاهی بشینی به حک و اصلاح روابطتت، بعضیها رو بچینی از محیط ذهن و روح و مساحت زندگیت و بعضی دیگر را چسب بزنی، بچسبانی و محکمترشان کنی،


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٩  

تنها کسی که می‌تواند به تو بگوید چقدر منتظرت بوده‌ام زیر سیگاری مفلوک روی میز است


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۸  

بعضی‌ها می‌شوند تاریخ زندگی آدم، این بعضی‌ها اگر نبودند ساخته نمی‌شدی، خالی بار می‌آمدی، ریشه نمی‌دواندی، یکی از این بعضیها، دیشب به دیدنم آمد، نوشته‌های سال هفتاد و نه‌ام را برایم آورد که پاکنویس‌شان کرده بود توی یک سررسید هفتاد و شش، آمد و نشست و نسکافه‌ایی خورد و رفت، من ماندم و تاریخ هفتاد و نه‌ام که سال خوبی بود، سال کوچه‌های طولانی، سال درختهای پیر توت...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۸  

نوشتن این کار آخری بدجور عرقم رو در اورده، خیال پیش رفتن نداره هیچ، نصفه شبی برگشتم دفتر تا ببینم سکوت و آرامش شبانه کاری از دستش بر میاد یا نه، آخرش ما حرفه‌ایی نمی‌شیم تو این منصب که صبح به صبح مثل آدمیزاد کرکره رو بدیم بالا و بنویسیم، همچنان نوشتنمان حس می‌خواهد و آمدن....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥  

"بوعلی سینا"ی چشمهایت حتی

شفای درد من نیست

"ذکریای رازی"ِ لبهایت

شاید

شاید

شاید

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤  

بذر بارور است نامت

که مرا

میوه می‌دهد

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۳  

جوانیم

جوانیم

سوار بر دوچرخه‌ی قدیمی‌ام

رکاب می‌زند هنوز

ولی به من

به من

به من

نمی‌رسد

 

* از :بهمن رافعی



کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢  

من خوب یاد گرفته‌ام با همه جور چرخش این روزگار کنار بیایم، چیزی مثل کیسه خواب دارم که می‌خزم داخلش، زیپش را میکشم بالا و در آن تاریکی مطلق بی‌روزن، قضایا را برای خودم حل و فصل می‌کنم، بعضی چیزها را باید فراموش کرد و بعضی را نه، تکلیف فراموش کردنیها که روشن است، فراموش نکردنی‌ها را ولی دوست دارم حتی اگر پیوسته روح را بخراشد و بشود استخوان لای زخم باز لذتی دارند که می‌شود برد و باهاشان زندگی کرد و درد داشت و بزرگ شد، من پیوسته با این زخمهاست که زنده‌ام، با دردها، ورنه که حضرت شاعر می‌فرمایند "درد بی دردی علاجش آتش است" خداوند به جمیع آدمیان درد عطا فرماید


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۱  

من اصولاً آدم مجامع هنری و ادبی و غیره نیستم، آدم توی تنهاییاش فکر می‌کنم چیزای کشف نشده‌ی زیادی داره که می‌تونه بشینه به جستجوش، علی‌ایهاالحال بعد از سالها مواخذه شدن و مورد تمسخر قرار گرفتن توسط دوستان و رفیقان شفیق که "ول کن این میز و صندلی و سیگار و چایی رو و یه سر بیا تو این مجامع روشنفکری ببین اصولاً دنیا دست کیه" امروز با مجید آقای قربانی‌فر که عمرش مستدام باد رفتیم خانه‌ی سینما، نمیدونم اسمش چی بود یه چیزی تو مایه‌های سمینار و از این مزخرفات، لاتینش این بود "seminarr: documentry filmmaking"  با حضور یک مستند ساز امریکایی به نام "james longley" که مستند "عراق تکه تکه شده"ی او سال گذشته کاندید دریافت بهترین فیلم مستند از آکادمی اسکار شده بود، سالن تقریباً پر بود و آقای کارگردان کمی از فیلمش گفت و سپس یک اپیزود از فیلم روی پرده رفت و کار کشید به سئوال و جواب، و دوستان ظاهراً مستند ساز داخل سالن به طرح سئوالاتشان از آقای کارگردان پرداختند، در ذیل نمونه‌هایی از این سئوالات را درج میکنم

-ببخشید چرا فیلم شما کاندیدای دریافت اسکار شد؟ /پاتکس: آخه اینم فیلمه تو ساختی؟...خجالت نمی‌کشی؟/

-ببخشید شما دو سال تو عراق بودی و فیلم ساختی لابد چون امریکایی بودی کسی بهت گیر نمی‌داد ولی امریکاییهای حاضر در عراق به ما گیر می‌دهند

- ببخشید چطوری می‌شه رفت اسکار؟

- ببخشید من یه فیلم ساختم در قطع سی‌وپنج میلیمتری، پس چرا جایی تحویلش نمی‌گیرند؟ /پاتکس: چرا من کاندید جایزه‌ی اسکار نمی‌شوم ولی تو می‌شوی؟/

توضیح ضروری: این آقای کارگردان آمریکایی فیلمش را با یک دوربین هندی کم و فقط با همراهی و کمک یک مترجم ساخته است

- من از آکادمی اسکار ناامید شدم وقتی می‌بینم فیلم تو کاندید جایزه‌ی اسکار می‌شود و میلیونر زاغه نشین اسکار می‌گیرد

-ببخشید من فیلم شما را کامل ندیدم ولی معلومه فیلم خوبی نیست

-و...

آقای کارگردان بیچاره که ظاهراً کلی هم خجالتی بود کلی سرخ و سفید می‌شد و سعی می‌کرد جواب قانع کننده‌ایی بدهد، از آقای پیک موتور سوار هم که وسط جلسه وارد شد و برای تصویربرداران مجلس فیلم خام آورد و همانجا وسط سالن پولش را نقداً از تصویر بردار گرفت هم می‌گذرم و کلی حاشیه‌ی دیگر

آخرهای جلسه طاقتم طاق شد و آمدم بیرون و سیگاری چاق کردم و به دوستم گفتم: این جلسات واقعاً جای عقده گشایی کسانیست که خیال می‌کنند از دماغ فیل افتاده‌اند و کارگردان زاده شده‌اند و کسی قدرشان را ندانسته، خداییش کدام یک از این جماعت، حاضرند دوسال زندگیشان را بگذارند بروند عراق، اصلاً چرا عراق، توی همین مملکت خودمان و فیلم بسازند؟ به والله هیچکس، ما فقط مدعی هستیم، مدعیانی که می‌خواهیم جای امنی داشته باشیم و قهوه هم با دیگر مخلفات روشنفکری مهیا باشد و روی سرمان بگذارند و حلوا حلوا کنندمان و برایمان سوت بلبلی بزنند و اسکار هم بهمان بدهند چون حقمان است

من یکی به قبر جد اندر جد پیشینیانم بخندم که بار دیگر پای به چنین مجامعی بگذارم


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۱  

این بازی نبود، نه...این بازی نبود که دستهایت تمام گره‌های ریز و درشتی که مرا بسته بود به زندگی، نرم نرم باز کند و من بمانم میان آسمان و زمین تنهایی،


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠  

باران بارید

چای هم دم کشید

اما من ننوشتم، نوشتنم نیامد،


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠  

شنبه است و آسمان ابری و بارانش نمی‌آید، نشسته‌ام به نوشتن، نوشتنی که نمی‌آید، گیر کرده است لابه‌لای انتظاری که عمرش بلند است، انگشتهام جای حروف را روی کیبورد گم می‌کند مدام، چای هم دم نمی‌کشد امروز،

شنبه است امروز، شنبه‌ی نیامدنها


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۸  

دنیا حراجی بزرگی‌ست

اما

هیچ ارزانی بی دلیل نیست!!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٧  

به خودم:

باید یاد بگیری زخم‌های زندگیت را زیر لبخند پنهان کنی

یاد بگیری سکوت را

یاد بگیری بعد هر زمین خوردنی دستهایت را بگذاری روی زانوهایت و یا علی بگویی و بلند شوی

یاد بگیری گذشته را پاک کنی

یاد بگیری...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦  

چاره‌ایی نیست، وقتی زندگی آدم با نوشتن میگذره از لحاظ مالی، باید نوشت، حتی اگه حسش نباشه، علمای نویسنده و نقاد چنین نوشتنی رو میگن "حرفه‌ایی نویسی" ولی با عرض معذرت و ارادت توامان باید به استحضار برسونم چنین نوشتنی جز فضاحت اسم دیگه‌ایی نداره، نمی‌فهمم وقتی کیسه‌ی کلمات آدم اینقدر خالی شده یعنی چی که بشینی و هی تو سرت بزنی و لاطائلات سر هم کنی و ژست حرفه‌ایی بودن هم بگیری، خداوکیلی کسی یه کار آبرومند بی‌ژست و فلسفه سراغ نداره؟ کاری که توش نقد و اینا نباشه؟ یه چیزی تو مایه‌های لبو فروشی؟


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٤  

 

    این یک پست دلتنگانه است برای سی و هفت سال و اندی که گذرانده‌ام، گاهی این دلتنگی بد جوری بغض می‌شود توی گلویم، نه از آن بغضهای ناجور بد آمدنی، از آن بغضهایی که خوش خوشانت می‌شود و احساست را قلقلک میدهد و سوار قالیچه‌ی نامریی پرنده‌ات می‌کند و می‌بردت به دوردستها، به یادواره‌ی روزهای خوش و ناخوش، به چوپانیم و بره‌های عقب مانده از گله، به دوغ و خیار و وسط ظهرهای تابستان، به آن یکی دو ساعتی که گله ولو می‌شد زیر آفتاب داغ و فرصت می‌کردم نخ خیالم را باز کنم و بادش دهم و بفرستم آن بالاهای دلفریب، به نئی که هیچوقت یاد نگرفتم هیچ ملودی متوازنی را باهاش سوت بکشم، به غروب‌های برگشت و آفتاب نارنجی سر کوه، به خستگیهای شب و ننه بزرگ مهربانی که مرا به اسم شوهرش صدا می‌زد، به قصه‌هایش، شاهنامه‌ایی که از بر بود، به رستم و سهراب، به شنگول و منگول، به فایز دشستستانی، به شبهای بی‌چراغ، به کارخانه‌ی برق که از کار افتاده بود، به ضیافت هر شبی فامیل و دوست و آشنا، به نخودچی و کشمش که تنها پذیرایی آن بزمهای شبانه بود در غیاب میوه و شاه میوه و ...، می‌روم تا دشتهای باز، مزارع گندم، آبیاری، می‌روم تا دستفروشیها‌یم با یک فرغون، می‌روم تا شاگرد مغازه بودنم، می‌روم تا جیبهای پر از توت خشکه‌ی پدربزرگم، می‌روم تا ترور دایی‌هایم، می‌روم تا کتاب خواندن‌های دزدکی‌ام، می‌روم تا عاشق شدنهای ساده‌ی هر روزه‌ام، می‌روم تا دوچرخه‌ی لاری پدرم، تا الاغ مست بالابلندی که از بس زمینمان زد پدر بزرگ برد و با یک پتوی زرد و سرمه‌ایی طاقش زد و برگشت، می‌روم تا مدرسه‌ی ابتدایی رازی فرادنبه، زمستانهای سرد و پربرف، بخاری‌های قطره چکانی، میروم تا راهنمایی شهید زمانی، اولین تئاتری که بازی کردم، "گمشده"، می‌روم تا دبیرستان خدمات بروجن، و انتخاب رشته‌ی بهداشت به خاطر تئاتر، می‌روم تا دیپلم، می‌روم تا کارگری توی سفید‌دشت، عملگی توی بندر عباس، می‌رسم به قبولیم توی دانشگاه، دانشکده‌ی هنر و معماری دانشگاه آزاد، مهر هزار و سیصد و هفتاد و یک، گرسنگیهایم، بی‌خانمانیهایم، به قاچاقی خوابیدن‌هایم در خوابگاه دانشجویان تربیت بدنی در ورزشگاه شهید کشوری، شهریه‌های قسطی، کار، پدر بازنشسته با هفت هزار تومان حقوق بازنشستگی و هفت سر عایله، می‌رسم به روزهای شهرستانیم در ناکجا آباد پایتخت، به سه راه آذری، به خیابان جی، به خرپشته‌ایی که اجاره کرده بودم از آن پیرزن کرد، به شهرام کرمی و دوستهای همولایتی‌اش، به خاطرات حسرت‌بارمان در جمع‌های روشنفکری دانشگاه، به عاشق شدنهایمان، به پول کتاب نداشتنهایمان، به مرکز تئاتر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، به خروسک پریشان، اولین قراردادمان، سه‌هزار و پونصد تومان، به اولین دریافتمان، به چلوکبابی بعد از یک ماه نون بربری و ترشی بادمجانهای دزدی از پیرزن صاحب‌خانه، به پیمان نوروزی و سوییت اجاره‌اییش در اشرفی اصفهانی، به حمام و آب داغ و آشپزخانه و کابینتش، به سیمای بامدادی و گزارش گرفتن‌هایش، به "گل آباد" اولین فیلمنامه‌ایی که نوشتم و یک‌میلیون و دویست هزار تومان دستمزدش، به مزه‌ی پول، تاکسی سوار شدن، به آژانس زنگ زدن، به کامبوزیا پرتوی که هیچوقت گل آباد را نساخت، به ازدواج با پول همان کار،به کرج، به مستاجری پس از آن و بیکاری و شش ماه کرایه ندادن، به گرسنگیهای پس از ازدواج، به سویا، به سیب زمینی، به انتشارات گفتمان خلاق، به واحد کودک و نوجوانش، به ناتمام ماندن دانشگاه، به بدهکاری‌های مدام، به انتشارات طرح روز، به کتابم، خاطرات روزانه‌ی ماهی نقره‌ایی کوچک، به گشایش بخت، به شبکه‌ی یازده، و پس از آن کار و کار و کار، دادن بدهیها، آسایش نسبی، به ماشین، تشریف‌فرمایی آریا به این جهان بعد از دوازده سال زندگی، به فیلم ساختن، فیلم ساختن و نوشتن و ...

    و حالا اینجام، اینجایی که جایی نیست، اینجا که مرتبه‌ایی نیست، اینجای ناراضی از خود، اینجای چه کردی؟...اینجای خیلیها آرزومندش، کارنامه‌ی پیچیده‌ایست؟...از چوپانی تا عملگی و نشر و نمایشنامه و فیلم، با اینهمه راضیم، من خوب یاد گرفته‌ام به هر چیزی عادت کنم، با آن کنار بیایم، با آن زندگی کنم، حتی با تنهایی و بی حوصلگیهای امروزم، می‌توانم سیگاری بگیرانم و دودش را حلقه حلقه بدهم بیرون و عادت کنم به اتفاقات پیرامونم، عادت کنم به نبودن آدمها، نیامدنها، نگفتنها،...بلدم هنوز زیر پوستم عاشق شوم و دنیای خیالم را به پا کنم و توش زندگی، در دنیای خیال من همه چیز دیگر گونه است، آدمها شکل دیگری دارند، چیزی هستند شبیه خودشان نه آن چیزی که بروز می‌دهند، من همه‌ی آدمهای توی خیالم را، بیش از آنکه فکر کنید عاشقمشان،...

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٤  

 

 

 

 

عاقل باش!!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳  

خیلی سال بود که مرده بودم وسط روزمرگیها و هر روز مثل دیروز گذشتن‌ها، خیلی سال بود تا سرمو می‌ذاشتم رو بالش، خواب بود و بی‌رویایی، خیلی سال بود، بی تب و تاب بودن و مسیر تکراری کار و خانه و خریدهای معمول، خیلی سال بود مهندسی کلمات و طرح نوشتن و در چه دقیقه‌ایی چه اتفاقی بیفتد و نقطه‌ی اوج کجا باشد و گره گشایی کجا و قهرمان قصه زن باشد یا مرد و فلاش‌بک دیگر قدیمی و نخ‌نما شده‌است و الخ...خیلی سال بود فیلمنامه یعنی پول و فیلم ساختن یعنی پر کردن چاله چوله‌های زندگی، چند وقتیست اما، بی‌خوابیها باز آمده و نصفه شب از رختخواب بیرون آمدن و رفتن توی بالکن و سیگار دود کردن و به روز بعد امیدوار بودن و درد و درد و درد، چند وقتیست باز، کلمات جور دیگری می‌آیند، جور دیگری نوشته می‌شوند و قواعد به هم ریخته، دوباره باز شده‌ام مثل جوانتری‌هام، بی‌قاعده نوشتنها باز گشته‌اند، وسط هر جمله‌ایی انتظارت را می‌کشم، آره...مثل پیام بازرگانی وسط فیلم، همانقدر سریع و شتابناک، همان ریتم عجولانه‌ی کوتاه که نفست را تازه می‌کند برای ادامه، دوباره انگار دارم برای تو می‌نویسم، مثل قبل‌ترها، خیلی وقتها تو اولین خواننده‌ام بودی و چه صادق بودی و بی اینکه فلسفه ببافی مثل سقراطهای پر مدعای حرفه‌ی من، یا خوشت آمده بود یا نه، بحث ساختار و روایت نمی‌کردی، دنبال نشانه نمی‌گشتی، "سیدفیلد" به نافم نمی‌بستی، تو همیشه کاملترین نقد را برای نوشته‌هام در آستین داشتی و چقدر دوست داشتم وقتی می‌گفتی "قشنگ بود"


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳  

دل پری دارم اینروزها، نه که عصبانی باشم یا دلگیر از کسی، فقط دلم پر است، گریه هم که انگار برای مردها کسر شان است، با این بغض چه کنم پس؟...کسی این حوالی چاه پرتی نمی‌شناسد که بشود توش گریه کرد و درد دل کرد و سبک شد؟ کسی این حوالی احتمالاً سنگ صبوری چیزی؟...نه؟


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱  

چه حیفه آدمیزاد اگه وسط این همه غوغا و هیاهو و انتخابات و ترافیک و خرید شب عید و شلوغی بانکا و رزرو بلیط تعطیلات و آلودگی هوا و مضرات دخانیات و دعوای مسافرکشا و فست‌فود و ببخشید میدون انقلاب از کجا میرن و حراج کتابای کنکور و انتظار مجوز از وزارت فخیمه‌ی ارشاد و تصویب فیلمنامه و اس‌ام‌اس‌های صدتا یه غاز و یوزاسیف و مصاحبه‌های تلویزیونی مطبوعاتی و سهام عدالت و یارانه‌ی نقدی و خودسوزی و خودکشی و صحفه‌ی حوادث و شهرآورد قرمز و آبی و علی دایی و جام‌جهانی می‌ریم و نمی‌ریم و درباره‌ی الی و اصغر فرهادی و گلشیفته فراهانی و ده‌نمکی و سیمرغ بلورین -بیچاره سیمرغ- و ...، "تویی" نداشته باشه که بهش فکر کنه


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱  

چه حیفه آدمیزاد اگه منتظر نباشه!!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱  

چه حیفه آدمیزاد اگه دلش تنگ نباشه!!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱  

چه حیفه میل‌باکس آدم اینقد خالی باشه!!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱  

چه حیفه آدمیزاد وقتی افسارو داده باشه دست عقلش!!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱  

به سیاق لات و لوت جماعت که اعتبارشان به تعداد زخم و زیگیلهای روی تنشان است، اعتبار هنرمند هم به تعداد زخم و زیگیل‌هاست منتها روی روحش


کلمات کلیدی: