نیمه ی زمستان است، دود سیگارهایی که پی در پی آتششان میزنم هوای اتاق را می بلعد، نشسته ام پشت پنجره ی اتاق کارگردانی، دستهایم را حلقه ی پشتی صندلی کرده ام و خیره مانده ام به برفی که خیال بند آمدن ندارد، به دستیارم گفته ام نگذارد کسی مزاحمم شود، نیم ساعت وقت خواسته ام تا تکلیف صحنه ایی را که قرار است بگیریم روشن کنم، صحنه ایی که بی هیچ دلیل موجهی تبدیل شده است به طلسمی سخت و جادوگری باید تا بشکندش، جادو گری که هزار افسون به آستین داشته باشد و من نه جادوگرم که جادو کنم و نه ساحره ایی که سحر، چشمهایم را می بندم و پناه می برم به تصاویری که بارها و بارها روی پرده سینما دیده ام، جستجویشان میکنم تا مگر کلید حل معما را در آنها پیدا کنم، بی فایده است،ذهن من هیچگاه گنجایش عشق را نداشته است، نمی فهمم توالی کدام نماها میتواند به یک صحنه ی عشقی جلای حقیقت بدهد، برای اولین بار پشیمان میشوم که چرا در تمام زندگیم عاشق نشده ام، شاید برای تصویر کردن بعضی مفاهیم چاره ایی جز تجربه کردن آن مفهوم نداریم...شاید!!! نمیدانم!!!
ساعتی گذشته است و من همچنان خالی از هر تصویر و تصوری از عشق نشسته ام و به بارش برف چشم دوخته ام، در اتاق باز می شود، از بوی ادکلنی که می پیچد توی اتاق میفهمم که خانم بازیگر است، این بو از روزهای اول کار همراه اوست، بارها خواسته ام نام ادکلنش را بپرسم و نپرسیده ام، مثل همیشه آدمی مانده ام با دیواری سخت که اطرافش کشیده است و کسی را به داخلش راه نمی دهد، بر نمی گردم و نگاهش نمی کنم تا راهش را بکشد و برود، نمی رود، می آید و روی نزدیک ترین صندلی به من می نشیند و آهسته میگوید "خسته نباشید" صدای نرم و مخملیش مثل همیشه است، بر می گردم و نگاهش میکنم، لبخند میزند، منتظر می مانم تا حرفش را بزند، نمی زند، مانند الهه ایی اسطوره ایی تکیه زده است به پشتی صندلی و نگاهش روی صورتم سرگردان، سیاحت می کند، دستپاچه میشوم، هیچوقت با زنی که حرفی برای گفتن نداشته است، تنها نمانده ام، خانم بازیگر بی مهابا نگاهم می کند، چشمهایم را از صورتش می گیرم، تصاویر بی ربطی که ذهنم را پر کرده بودند کنار می روند، خالی می شوند، آب دهانم گیر کرده است توی گلویم و پایین نمی رود، محکم نفس می کشم، بوی ادکلنش انگار می چسبد به گلبولهای قرمز خونم و جاری می شود توی مویرگهای مغزم، سیگارم را خاموش می کنم تا بوی خوب ادکلنش تلف نشود، چشمهایم بی اختیار میچرخد سمت نگاهش، سگ چشمهایش، چشمهایم را می گیرد و ول نمی کند، زمان رها می شود از بند ثانیه و دقیقه و ساعت، چشمهایش می شود پرده ی جادویی سینما و نماهای صحنه ایی را که میخواهم ضبط کنم نمایش می دهد، از اتاق بیرون می آییم، صحنه را ضبط میکنم، راضیم، همه راضی اند، کار که تمام می شود می روم کنارش، نام ادکلنش را می پرسم، لبخند میزند و میگوید "سالهاست ادکلن نزده ام، به بوی ادکلن حساسیت دارم"