ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۳٠  

يلدا !!!

کرسی نيست

مادر بزرگ هم

با آن چارقد سفيد

و جيبهای پر از نقلهای گشنيزی

و قصه های شهرزاد قصه گو

رفته اند از خاطر پاييز

من مانده ام

و کمی ادا

و آجيل رنگارنگ تند هندی

يلدا!!!

خنده پسته ها هم ديگر

از سرخوشی نيست

وقتی مادر بزرگ و نقل و قصه نباشد

تو

به چه کار ميايی؟

يلدا !!!

تو

ديگر

حتی

به گيسوان بافته

دخترکی

که دوستش داشتم

هم شبييه نيستی

وقتی گيسوان دخترکان شهر

تيفوس زده است

تو

به

چه

کار

ميايی؟

يلدا !!!!!!!!!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٧  

نشسته ام پشت پنجره!

برف ميبارد

دماغ آدم برفی کودکيهايم را

کولی فقير پير

گاز ميزند!!!

!!!

مادر

پای اجاق گاز فردار پاديسان

برای شام

بهار سرخ ميکند!!!

!!!

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٥  

باران که ميايد

و پيراهن جوانيم را

- که آويخته مانده

سالهای بيشمار

روی بند رختها-

خيس ميکند

دوباره عاشق ميشوم


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٤  

درخت پير و تنهای حياط خانه مادر بزرگ

شاخه مهربانش را

حلقه کرد دور شانه ام

- ريشه ام ميخارد!!!

به يادش مياورم

ريشه اش را وقتی کبود شده بود از عفونت

به تشخيص دکتر جوان

قطع کرده بودند

درخت پير به جان سيبهايش قسم ميخورد

که خيلی وقتها

ريشه اش از خارش

کلافه اش ميکند

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۳  

ديشب خواب بدی ديدم

خواب ديدم

پاسبانهای تنومند

با دستهای زمخت

مغز بچه های دوره ابتدايی را

تفتيش ميکردند

و کوله هاشان را

و جيبهايشان را

و لباس و کفش و جورابهايشان را

ميگشتند

مبادا

بچه های دوره ابتدايی

اکسيژن به همراه داشته باشند

ديشب خواب بدی ديدم

خواب ديدم

پرستاران بخش نوزادان

پيرو بخشنامه سلامت ملی

به هر نوزاد تازه رسيده ايی

دی اکسيد کربن تزريق ميکنند

و

به مادران باردار

شربت سرب ميخورانند

ديشب خواب بدی ديدم

خواب ديدم

ماموران شريف شهرداری

روی تمام بيلبوردهای اتوبانهای پر تردد

اعلاميه منع تنفس اکسيژن ميچسبانند

ودر تمام ميادين شهر

متنفسان اکسيژن را

- برای عبرت سايرين-

شلاق ميزنند

ديشب خواب بدی ديدم

و کاش خواب مرد

چپ باشد

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۱  

هميشه روی خط بودن و نبودن راه ميرويم

دستهايمان را باز ميکنيم تا متعادل باشيم

کافيست پرنده ايی حواسمان را پرت کند

و دستهای تعادل

وسوسه شوند برای گرفتنش

کافيست سرخی سيبی

که آويخته است از شاخه شهوت

رد نگاهمان را بگيرد

و دستهای تعادل

وسوسه شوند برای چيدنش

آنگاه

سقوط ميکنيم

فقط نميدانم

کدام سو!!!

سويی که بودن است

يا

سويی که نبودن!!!!

و ما

از هر دو سو

ترسانيم

شايد به خاطر عادتست

!!!!

عادت کرده ايم هميشه روی خط باشيم


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٧  

گفته بود که صبح بيدارش کنند؛ و دوستی که شيفت شب بود زنگ زده بود و بيدارش کرده بود؛ رفته بود و سوار هواپيما شده بود که برود مانور؛ رفته بود که دوباره بوی جنگ را بشنود؛ رفته بود و به دوست تهيه کننده مان گفته بود شنبه بر ميگردد تا کار تحقيقاتی برنامه ايی را که سرپرست تيم تحقيقاتيش بود تمام کند؛ حالا ديگر ميدانيم که شنبه ايی در کار نيست؛ بابک ديگر بر نميگردد؛ کمر جنازه اش را شکافته بودند تا با پيدا شدن ترکشی که يادگار زمان جنگ بود يقين کنند که جنازه؛ جنازه بابک است و يقين شد که بابک است

ميگويند فريس آبادی sms زده و گفته که هواپيما دارد سقوط ميکند؛ نفهميدم برای که!!! .....

حسن نجفی سيزده سال پيش عروسی کرده بود و سه سال پيش صاحب دختری شده بود؛ تازه اوضاع احوالش روبراه شده بود کمی؛ اسم حسن را که مياورديم اولين تصويری که به ذهن ميامد ازش؛چهره ايی بود خندان؛ وقتی ميخنديد چشمهايش ريزتز ميشد؛ آن لبخند هم ديگر نيست

شادروح يک روز ترانه ايی ازم گرفت؛ ميخواست ويدئو کليپش را بسازد و هيچوقت نساخت و هيچوقت نميسازد.....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٦  

بابک غياثوند ديگر تلفنش را جواب نميدهد؛ حسن نجفی و شادروح و فريس آبادی هم؛ موبايل همه شان خاموش است؛ هواپيما سقوط کرد يا عروج؟؟؟


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٤  

ننه کفترا

بابا کفترا

آبجی پريا

زمستونا

بلند شبا

صدا مياد

باد هو هو ميکنه

از خونه مون سپيده رو

ميبره جادو ميکنه

ننه کفترا

بابا کفترا

آبجی پريا

ابر سيا

ابر پليد بد ادا

بارون ميشه

برف ميشه

ميشينه رو بوم خونه ها

سرما مياد با لشگرش

قرق ميشه

همه کوچه ها

يخ ميزنه

دل آدما

تو سينه ها

....

ابر سيا

ابر پليد بد ادا

خونمونو

طلسم ديوا کرده بود

اما خدا

از آسمون

به سمت ما

يه روزنه وا کرده بود

....

ابر سيا دلش شکافت

دست خدا

رو تن سرد آسمون

خورشيدو بافت!!!!

......


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٤  

سلام

ترجيح دادم قصه ام را در يک وبلاگ ديگر بنويسم که لينک داده ام ؛ (شايد کمی دير شده باشد)


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٢  

 

دختران تن فروش سايه هاشان را بساط کرده اند کنار خيابان

تابلوی سنجش آلودگی هوا

ميزان سرب را

و ذرات معلق را

و دی اکسيد کربن را

مجاز اعلام ميکند

من

نشسته ام پشت پنجره

و برای کسی که هر روز

عاشقش ميشوم

بيست نخ

 سيگار KENT شماره چهار نذر ميکنم

....

يک گنجشک خيس مينشيند

روی شاخه های تب کرده درخت توت

و

ميتکاند نم بالهايش را

خيابان

غسل ميکند

...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱۱  

 پا گرد

نويسنده:محمد حسن شهسواری

رمانی که به سادگی پیش میرود، از تکبر خالیست ، وقرار نیست که در میان سطور آن نویسنده، حضورش را به رخ مخاطب بکشد، پا گرد داستان جامعه ایست که در غبار تفکراتی کهنه و نو دست و پا میزند، جمع شدن عده ایی به جبر در خانه ایی استیجاری که مستاجر آن آذر مدقق و مادر پیریست که افتاده در بستر و دارویش – بهترین دارویش- آفتاب است و مالک این خانه پیرمردیست که با همان حضور کوتاهش ، پی میبریم بی خبر است از دنیا انگار و مستاجر، صاحب اختیار تر است از او در استفاده از فضایی که میتواند محلی امن باشد برای کسانی که گریخته اند از خشونت و اصطکاک بین اعتقادات کهنه و نو!!!

بیژن آدم متفاوت پاگرد است با یک دنیا تناقض ، همزیستی او با آدمهایی متفاوت و سرگشتگی مدامش بین بودنها و نبودنها، میان بایدها و نبایدها، بین خیر و شر، ویلیام...دکتر...بیژن، هرکسی او را انگار به اسمی میشناسد و حیدر آذری زبان همشهریش میخواند، او همچنانکه میتواند زخمها را پانسمان کند، میتواند کفتر هایش را به گلوله ببندد و آنقدر پیچیده است که پدر و مادرش ، ذره ایی به ذهنشان خطور نمیکند که بیژن میتواند خود مسبب مرگ کبوترها باشد، همین بیژن از هماغوشی با دخترک چشم مغولی میگریزد ، دلباخته دختر همسایه میشود، به دست خودش گوشت را میدهد دست گربه و مسبب ارتباط سیاوش میشود با عشق کو دکانه ایی که جوانه زده است در او،

خشونت جاری در بیژن را بار دیگر در سر کندن گنجشکها در دوره آموزیش میبینیم، همانجایی که ملقب میشود به ویلیام، این خشونت را که گاهی شعله میکشد در وجود بیژن، بگذارید کنار دکتر مشفق معدن!!!همو که به رسالت انسانی و پزشکی اش مومن است و بخاطرش در برابر معدن می ایستد، و باز بیژنی را به یاد بیاوریم که با سروان کنار میاید و میشود مورد اعتماد او!!! این تضادها که در هر برهه از زندگی بیژن سر باز میکند از او شخصیتی قابل اعتنا میسازد، شخصیتی که معصومیت و خشونت را به دوش میکشد و قرار گرفتن در موقعیتهای متفاوت چهره ایی متفاوت از او را عریان میکند

آذر اما با تمام کارکردی که در رشد و گسترش داستان دارد و محور اتصال و ارتباط آدمهای قصه است و میتوانست مورد روانکاوی بیشتری قرار گیرد مورد جفای نویسنده  واقع شده است، به نظر میرسد نویسنده فریفته شخصیت بیژن شده وبیشترین تمرکز معطوف پرداختن به او شده است، اگر آذر نیز به مانند بیژن زیر تیغ تیز کالبد شکافی نویسنده قرار میگرفت – با توجه به توانایی نویسنده ، که مهارتش را در این زمینه اثبات کرده است- میتوانستیم شاهد خلق شخصیتی مورد اعتنا باشیم که هم به غنای قصه کمک میکرد و هم ماندگاری قصه را بیمه میکرد، هر چند با نگاهی اجمالی به سیر قصه و آدمهایش به نظر میرسد نویسنده در خلق شخصیتهای مذکر قصه موفقتر عمل کرده است و جنس مونث کمتر مورد لطف قرار گرفته است، با پایان قصه، مردهای قصه عمر بیشتری را در ذهن مخاطب سپری خواهند کرد، حتی پدر آذر که نقش اساسی در قصه ندارد ودر روایت دیگران به معرفی اجمالی او پرداخته میشود.

یکی دیگر از شخصیتهای قصه، نظامی غریبیست به نام جناب سروان ، مردی آهنین و منحصر به فرد که جایگاه ویژه ایی در شخصیت پردازی دارد، شخصیتی که انگار قرار است با نقابی که بر چهره دارد همه جا حاضر باشد، شخصیتی که آفریده شده است تا بر خلاف تمایلات غریضی بشر به شهرت، به آن پشت کند و از آن بگریزد و حتی در برخورد با دیگران – که مورد علاقه اش قرار میگیرند- به چهره شان نقاب بزند، ویلیام میتواند یکی از همین نقابهای مورد علاقه سروان باشد که با آن چهره بیژن پوشیده میشود و با همین نقاب است که بیژن برای سروان از دیگران متمایز میشود و میان سرباز و سرهنگ و گروهبان و...تنها ویلیام است که به نامی یگانه خوانده میشود، سروان نماد آدمهاییست که هدایت نهانی سیستمها را به عهده میگیرند ، آدمهای بی درجه ایی که بر صدر مینشینند و دیده نمیشوند،سروان خشونت پنهان قدرت است که در بطن قدرت نهان است و انگار معتقد به " هدف وسیله را توجیح میکند" او کسیست که در اسراییل دوره نظامیش را طی کرده است و به نظر میرسد برایش ماهیت نظام تفاوتی ندارد ، او وفادار به نظام است و تنها خشونت است که به او هویت میبخشد، جایی که اشاره میکند جنگ برای او تمامی ندارد، او برای نفس کشیدن و ایفای نقش باید دامن بزند به تضاد های درون جامعه!!! هر چند نویسنده با آن پایان ، شخصیت سروان را تلطیف میکند....

و اما آن بخش از داستان که لحظه شماری میکردم تا در باره اش صحبت کنم،معدن!!!

زیبا ترین فصلهای داستان در معدن اتفاق میافتد، فصولی که با فضا سازی بی نظیر و روایتی متفاوت با بقیه فصول، تاثیری موثر بر مخاطب میگذارد، چینش آدمها ، فضا و سیر داستان سرگذشت دکتر مشفق که از زاویه دید پیر مردی به نام محمد طالب روایت میشود، محمد طالبی که به رسوم معدن آگاه است و قوانین نا نوشته اش را فوت آب است، قوانینی که دکتر مشفق به مقابله با آن میرود و در نهایت شکستی که قهرمان داستان را میشکند

معدن به روایتی شاید داستان همیشگی کشوری باشد که مرز های تعیین کننده بین مقدسات، اعتقادات، خرافات، اخلاق،و....محو شده و از بین رفته است، معدن در قصه شهسواری ماهیتی مقدس میابد ، دستورات به نام معدن صادر میشود، معدن تصمیم گیرنده و سیاست گذار است مردن در معدن شهادت است و بواسطه معدن است که مردمان آنجا خود را متفاوت از تمام ابناء بشر میدانند، ملا یونس مامور تقدیس معدن است و حرفش حجت و حتی دکتر مشفق با تمام تلاشش و پیوستن و یکی شدن و همرنگ جمعیت معدن شدن- که در چنین جامعه ایی خطایی عظیم است- زیر سنگینی معدن خرد میشود، در جامعه ایی که بی بی نساء ، پیرزن علم شده در برابر عقلانیت و منطق، استاد جامعه شناسی مردمان معدن است- و با بهره گرفتن از نقاط ضعف مردم از یکسو و همراهی معدن از سویی دیگر-حجاب بین خود و مردم را بر افراشته نگاه میدارد تا جایگاهی رفیع و دست نیافتنی پیدا کند، رازی که برای سروری بر چنین جامعه ایی لازم و ضروریست،

معدن به خوبی آموخته است ، برای غلبه بر  برهم زننده نظام سنتی و هوا خواهان تغییر و اصلاح نیاز به مشروعیت دارد و در این راه با خلط باورها و مذهب و خرافات و هر آنچه لازمه به هیجان آوردن مردم است، سپری پولادین برای خود تعبیه میبیند، نظام حاکم بر معدن قدرت تفکر را از مردم گرفته و با پوشیدن ردای تقدس و ساختن بتی به نام معدن هر گونه اعتراضی را ایستادن روبروی خالق و مشیت الهی مینماید، قاعدتاً برای مردم معدن اختیار ماهیتی کفر گونه دارد و معتقد بودن به آن شرک مطلق است،

هنرمندی نویسنده در خلق فضای معدن ، اگر نگوییم بی نظیر، کم نظیر است که کل داستان را تحت الشعاع خود قرار میدهد،

قطعاً خوانندگان رمان پاگرد منتظر دیگر آثار نویسنده خواهند ماند......

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٧  

حالا ديگر بيشتر از هرکسی ميدانم بيهوده ام؛ بيهوده و تنها؛ غمی که قرقره اش ميکنم از من نيست؛....از تست....بيا برای امشبم تخم مرغ نيمرو کن....پياز هم يادت نرود...و دوغ با نعنا و کرفس خشک شده که ميدانی چقدر دوست دارم و کسی اينجا کرفس وحشی کوهی را نميشناسد...حالا بيشتر از هر کسی ميدانم بيهوده ام ... راستی صبح ميخواستم خود کشی کنم...ها؟....اهميتی ندارد؟...راست ميگويی ؛اين حرفها چه اهميتی دارد وسط صحبت از نيمرو و دوغ!!!...برايت گفته بودم امير روانی شده است؟...به جان عزيزت من هم تازه شنيده ام ...بچه ها گفتند ناگهان عاشق شد...چی؟...منهم همينو پرسيدم...جواب دادند عشق ناگهان اتفاق ميافتد خب!!! ...ميخندی؟....منهم خنديدم...ناگهان؛ نه کلمه خوبيست و نه حس خوبی...نظر تو هم همينست؟... ميدانستم....گفته بودم امير زن و بچه داشت؟....چی؟...خب طلاق داد...گفتند دختره مجنونش کرده...يعنی چی؟.... گفتند رفته جلوی دانشگاه دختره آدامس و بادبادک فروخته...چی؟ ...کارش؟...امير آهنگساز بود...يادت رفته؟...دختره که از دانشگاه آمده بيرون؛ازش پرسيده : دوستم داری؟ دختره گفته نه...خب؟....هيچی ؛ امير آجر برداشته و زده تو سرش....سر دختره؟ ...نه...سر خودش...غرقه به خون بردنش بيمارستان و بعد هم تيمارستان...ديوونه شده؟ معلومه....صبح ميخواستم خودکشی کنم...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٦  

خيال ميکنم زنده بودنم را جا گذاشته ام جايی!!!...خيال ميکنم ديروز که بيايد دوباره تو را ميبينم.... خيال ميکنم فردا ديگر نيايد و دعا ميکنم که نيايد... فردا روز بدی بود ؛ گرفت تو را از من...منتظر ميمانم ...شب را تا صبح نميخوابم شايد صبح که بشود دوباره ديروز باشد و من و تو!!!!

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٥  

 

فرشته میرود سمت آشپزخانه که تک وتنها سمت دیگر حیاط است، دست گرم مادر جان مینشیند روی شانه فرزانه

- فرزانه جان! من مادری کردم واسه وحید وبهت گفتم که بیای! بچه مه! ... خدا میدونه چقدر دندون گذاشتم رو جیگرم که زنگ نزنم، ...

زل زده بود به شانه فرزانه و حرف میزد ، نفسش عقب میماند از کلماتی که گاهی به سختی شنیده میشد، رنگش پریده بود و لبهایش میلرزید، فرزانه فکر کرد مادرش چه حرفی زده است به پیرزن که دوباره پیر شده است!!! میخواست کلام پیرزن را ببرد و بگوید " افتاده ام توی آتش مادر جان" اما مادر جان سرا پا حرف بود، حرفهایی که انگار یک عمر قطره قطره جمع شده باشند پشت دیوار نازک و کم جانی، وحالا دیوار روزنه ایی باز کرده بود تا درد سنگین تمام سالهای صبرش را یکباره خالی کند، جنس حرفهای مادر جان زمخت تر و زمختتر شد، کلمات اره شده بودند و طاقت فرزانه را اره میکردند، مادر جان حجاب از سر حرف برداشته بود و فرزانه این عریانی را تاب نمیاورد،" من مادرم، میخوام سر به تن هیشکی نباشه، خیال میکنی راضی اومدم تو محضر و راضی نشستم تا طلاق بگیری از جگر گوشه ام؟ میخوام سر به تن هیشکی نباشه وقتی وحید مثل یه تیکه گوشت لخم افتاده رو تخت ، تو واسه چی نباید بسوزی ؟ تو سهم نداشتی ازش مگه؟ پس چرا شریک نیستی به درد من؟ چرا نمیسوزی به پاش؟ خوش که بود کنارش بودی؟ سالم که بود مال تو بود؟..."

فرزانه جانش گرفته میشود، مینشیند، حرف میماسد توی گلویش و بالا نمیاید،میخواهد بگوید بی پناه ترم از تو مادر جان! میخواهد بگوید روا نیست آزار ببیند بیش از این! میخواهد بگوید تمام دنیا هم که بیاید نمیتواند مادر وحید بودن را از او صلب کند، اما من چه؟ با نوشتن چند سطر تعلقم را میگیرند از وحید! میخواهد بگوید مادر جان، من بسیار بیچاره ترم از تو، بسیار بسیار بسیار............ نمیتواند، تارهای صوتی اش یخ بسته اند و مرتعش نمیشوند، ولو میشود جلوی پای مادر جان! ضعف کرده است، خرد شده است، کاش نفرت میجوشید ازش! نمیجوشد، زیر پایش خالی شده است، زمین دهان باز کرده و میبلعدش!!! پاهای پیرزن را میگیرد، میبوسد، التماس میکند، صدایش را خس خس بغض میخورد، گرمای اشکش بالاخره پیرزن را مقهور میکند،

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٥  

بيدارم؛ ...شايد بيدارم...اين جمله بهتر است!!!...ميخواستم ادامه قصه را بنويسم؛...نميتوانم... وحيد حوصله ندارد همراهم راه بيفتد توی کوچه های گذشته و زجر بکشد؛...من هم نميخواهم زجرش بدهم؛ ميگذارم برای وقتی ديگر... وقتی که حال هر دوی ما خوب باشد...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۳  

- مادرم؟

گیج میشود، مادر با حس زنانه اش رد او را گرفته است، آینده تصویر میشود توی ذهنش، آرزو میکند " کاش به دایی جان حرفی نزند"، بقیه نگرانیش را میفهمند

- آش بریزم ببری؟

فرشته است که سکوت را میشکند تا زهر التهابی را که ناگهان افتاده به جان فرزانه بگیرد،

- دست شما درد نکنه!

فرشته میرود سمت آشپزخانه که تک وتنها سمت دیگر حیاط است

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱  

فرشته کاسه آش را میگذارد بین او و فرزانه، بوی آش برش میگرداند به اکنون،فرزانه نگاه فرشته میکند و لبخند میزند، نگاهش جان گرفته، بلند میشود و فرشته را میکشد توی بغلش و بو میکندش، فرشته که غافلگیر شده برای آنکه کاری کرده باشد گونه فرزانه را میبوسد

-از همون عطری که وحید میزد زدی!

جمله اش سرگردان است بین سئوال و تعجب، فرشته هر چه فکر میکند یادش نمیاید آخرین بار کی به خودش عطر زده است اما چیزی نمی گوید، میگذارد فرزانه نفس بکشدش، وحید سرخوش از رد پای حضورش می خندد و یقه پیراهنش را میکشد جلوی دماغش و بو میکند

- فرزانه!!! فرشته!!!

مادر است که آمده وسط ایوان و صدایشان میزند، وحید بلند میشود و سلام میکند

- فرزانه جان مادرت تلفن زد گفت یه زنگ بهش بزن

 


کلمات کلیدی: