پا گرد
نويسنده:محمد حسن شهسواری
رمانی که به سادگی پیش میرود، از تکبر خالیست ، وقرار نیست که در میان سطور آن نویسنده، حضورش را به رخ مخاطب بکشد، پا گرد داستان جامعه ایست که در غبار تفکراتی کهنه و نو دست و پا میزند، جمع شدن عده ایی به جبر در خانه ایی استیجاری که مستاجر آن آذر مدقق و مادر پیریست که افتاده در بستر و دارویش – بهترین دارویش- آفتاب است و مالک این خانه پیرمردیست که با همان حضور کوتاهش ، پی میبریم بی خبر است از دنیا انگار و مستاجر، صاحب اختیار تر است از او در استفاده از فضایی که میتواند محلی امن باشد برای کسانی که گریخته اند از خشونت و اصطکاک بین اعتقادات کهنه و نو!!!
بیژن آدم متفاوت پاگرد است با یک دنیا تناقض ، همزیستی او با آدمهایی متفاوت و سرگشتگی مدامش بین بودنها و نبودنها، میان بایدها و نبایدها، بین خیر و شر، ویلیام...دکتر...بیژن، هرکسی او را انگار به اسمی میشناسد و حیدر آذری زبان همشهریش میخواند، او همچنانکه میتواند زخمها را پانسمان کند، میتواند کفتر هایش را به گلوله ببندد و آنقدر پیچیده است که پدر و مادرش ، ذره ایی به ذهنشان خطور نمیکند که بیژن میتواند خود مسبب مرگ کبوترها باشد، همین بیژن از هماغوشی با دخترک چشم مغولی میگریزد ، دلباخته دختر همسایه میشود، به دست خودش گوشت را میدهد دست گربه و مسبب ارتباط سیاوش میشود با عشق کو دکانه ایی که جوانه زده است در او،
خشونت جاری در بیژن را بار دیگر در سر کندن گنجشکها در دوره آموزیش میبینیم، همانجایی که ملقب میشود به ویلیام، این خشونت را که گاهی شعله میکشد در وجود بیژن، بگذارید کنار دکتر مشفق معدن!!!همو که به رسالت انسانی و پزشکی اش مومن است و بخاطرش در برابر معدن می ایستد، و باز بیژنی را به یاد بیاوریم که با سروان کنار میاید و میشود مورد اعتماد او!!! این تضادها که در هر برهه از زندگی بیژن سر باز میکند از او شخصیتی قابل اعتنا میسازد، شخصیتی که معصومیت و خشونت را به دوش میکشد و قرار گرفتن در موقعیتهای متفاوت چهره ایی متفاوت از او را عریان میکند
آذر اما با تمام کارکردی که در رشد و گسترش داستان دارد و محور اتصال و ارتباط آدمهای قصه است و میتوانست مورد روانکاوی بیشتری قرار گیرد مورد جفای نویسنده واقع شده است، به نظر میرسد نویسنده فریفته شخصیت بیژن شده وبیشترین تمرکز معطوف پرداختن به او شده است، اگر آذر نیز به مانند بیژن زیر تیغ تیز کالبد شکافی نویسنده قرار میگرفت – با توجه به توانایی نویسنده ، که مهارتش را در این زمینه اثبات کرده است- میتوانستیم شاهد خلق شخصیتی مورد اعتنا باشیم که هم به غنای قصه کمک میکرد و هم ماندگاری قصه را بیمه میکرد، هر چند با نگاهی اجمالی به سیر قصه و آدمهایش به نظر میرسد نویسنده در خلق شخصیتهای مذکر قصه موفقتر عمل کرده است و جنس مونث کمتر مورد لطف قرار گرفته است، با پایان قصه، مردهای قصه عمر بیشتری را در ذهن مخاطب سپری خواهند کرد، حتی پدر آذر که نقش اساسی در قصه ندارد ودر روایت دیگران به معرفی اجمالی او پرداخته میشود.
یکی دیگر از شخصیتهای قصه، نظامی غریبیست به نام جناب سروان ، مردی آهنین و منحصر به فرد که جایگاه ویژه ایی در شخصیت پردازی دارد، شخصیتی که انگار قرار است با نقابی که بر چهره دارد همه جا حاضر باشد، شخصیتی که آفریده شده است تا بر خلاف تمایلات غریضی بشر به شهرت، به آن پشت کند و از آن بگریزد و حتی در برخورد با دیگران – که مورد علاقه اش قرار میگیرند- به چهره شان نقاب بزند، ویلیام میتواند یکی از همین نقابهای مورد علاقه سروان باشد که با آن چهره بیژن پوشیده میشود و با همین نقاب است که بیژن برای سروان از دیگران متمایز میشود و میان سرباز و سرهنگ و گروهبان و...تنها ویلیام است که به نامی یگانه خوانده میشود، سروان نماد آدمهاییست که هدایت نهانی سیستمها را به عهده میگیرند ، آدمهای بی درجه ایی که بر صدر مینشینند و دیده نمیشوند،سروان خشونت پنهان قدرت است که در بطن قدرت نهان است و انگار معتقد به " هدف وسیله را توجیح میکند" او کسیست که در اسراییل دوره نظامیش را طی کرده است و به نظر میرسد برایش ماهیت نظام تفاوتی ندارد ، او وفادار به نظام است و تنها خشونت است که به او هویت میبخشد، جایی که اشاره میکند جنگ برای او تمامی ندارد، او برای نفس کشیدن و ایفای نقش باید دامن بزند به تضاد های درون جامعه!!! هر چند نویسنده با آن پایان ، شخصیت سروان را تلطیف میکند....
و اما آن بخش از داستان که لحظه شماری میکردم تا در باره اش صحبت کنم،معدن!!!
زیبا ترین فصلهای داستان در معدن اتفاق میافتد، فصولی که با فضا سازی بی نظیر و روایتی متفاوت با بقیه فصول، تاثیری موثر بر مخاطب میگذارد، چینش آدمها ، فضا و سیر داستان سرگذشت دکتر مشفق که از زاویه دید پیر مردی به نام محمد طالب روایت میشود، محمد طالبی که به رسوم معدن آگاه است و قوانین نا نوشته اش را فوت آب است، قوانینی که دکتر مشفق به مقابله با آن میرود و در نهایت شکستی که قهرمان داستان را میشکند
معدن به روایتی شاید داستان همیشگی کشوری باشد که مرز های تعیین کننده بین مقدسات، اعتقادات، خرافات، اخلاق،و....محو شده و از بین رفته است، معدن در قصه شهسواری ماهیتی مقدس میابد ، دستورات به نام معدن صادر میشود، معدن تصمیم گیرنده و سیاست گذار است مردن در معدن شهادت است و بواسطه معدن است که مردمان آنجا خود را متفاوت از تمام ابناء بشر میدانند، ملا یونس مامور تقدیس معدن است و حرفش حجت و حتی دکتر مشفق با تمام تلاشش و پیوستن و یکی شدن و همرنگ جمعیت معدن شدن- که در چنین جامعه ایی خطایی عظیم است- زیر سنگینی معدن خرد میشود، در جامعه ایی که بی بی نساء ، پیرزن علم شده در برابر عقلانیت و منطق، استاد جامعه شناسی مردمان معدن است- و با بهره گرفتن از نقاط ضعف مردم از یکسو و همراهی معدن از سویی دیگر-حجاب بین خود و مردم را بر افراشته نگاه میدارد تا جایگاهی رفیع و دست نیافتنی پیدا کند، رازی که برای سروری بر چنین جامعه ایی لازم و ضروریست،
معدن به خوبی آموخته است ، برای غلبه بر برهم زننده نظام سنتی و هوا خواهان تغییر و اصلاح نیاز به مشروعیت دارد و در این راه با خلط باورها و مذهب و خرافات و هر آنچه لازمه به هیجان آوردن مردم است، سپری پولادین برای خود تعبیه میبیند، نظام حاکم بر معدن قدرت تفکر را از مردم گرفته و با پوشیدن ردای تقدس و ساختن بتی به نام معدن هر گونه اعتراضی را ایستادن روبروی خالق و مشیت الهی مینماید، قاعدتاً برای مردم معدن اختیار ماهیتی کفر گونه دارد و معتقد بودن به آن شرک مطلق است،
هنرمندی نویسنده در خلق فضای معدن ، اگر نگوییم بی نظیر، کم نظیر است که کل داستان را تحت الشعاع خود قرار میدهد،
قطعاً خوانندگان رمان پاگرد منتظر دیگر آثار نویسنده خواهند ماند......