پیرمرد و پیرزن با یه صندلی فاصله کنار هم نشسته بودن، گاهی سر میچرخوندن و نگاهی به هم مینداختن، لبخندی رد و بدل میشد و چشم از هم میگرفتن، چند بار این بازی تکرار شد، بالاخره پیرزن بلند شد و فاصلهشو کوتاه کرد با پیرمرد، نشست رو صندلی کناری پیرمرد و گفت ما قبلن همدیگه رو دیدیم نه؟ پیرمرد محجوبانه نگاش کرد و جواب داد همچین به نظرم میاد، نگاهها عمیقتر شد، تو چشمای هم دنبال خاطرهایی گمشده گشتن، چشمای پیرمرد برق زد، گفت ما زن و شوهر بودیم، پیرزن چشماشو بست، کمی فکر کرد و به یاد اورد، گفت آره آره، اسمت چی بود؟ پیرمرد گفت قاسم، قاسمعلی، پیرزن اخم کرد، گفت نه... قاسم نبودی... صبر کن... بهادر بودی، فامیلم یا نداشتی یا من یادم نمیاد، پیرمرد خندید، گفت خیال کردم اسم خودمو میخواستی بدونی، پیرزن گفت نه، وقتی شوهرم بودی اسمت این بود، پیرمرد گفت تو اسم نداشتی، بهت میگفتم ضعیفه، یادته؟ پیرزن خندید، گفت آره... بهم میگفتی ضعیفه ولی خیلی عاشق هم بودیم، دلمون واسه هم غش میرفت، پیرمرد سرخ شد،گفت یادش به خیر، پیرزن پرسید کدوم فیلم بود؟ هر دو هر چی فکر کردن اسم فیلم یادشون نیومد
پ.ن: بخشی از گفتگوی سیاهیلشگرهای یکی از فیلمهایم که بعدها دستیارم آنرا برایم تعریف کرد