ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸  

هر چه ماندم وقت سیب نرسید، سیب‌ها کال ماندند و لاشه شان نصیب کرم‌ها، ریشه‌اش را امروز که نحس است برای من، از خاک بر می‌کشم و ساق و شاخش، ارزانی آتش،

 

وقت سیب دیگر نخواهد بود


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٦  

میام تو بلاگم صفحه‌ی ارسال یادداشت رو باز می‌کنم، هزار و یک مطلب واسه گفتن هست که به یک دلیل نمی‌نویسم


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱  

دزدی که برای بردن قلب می‌آید زندگی‌ات را می‌برد


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٩  

فردا روز دیگری نیست، تکرار امروز است با بزک دوزک تازه، قرن‌هاست هر روز تکرار دیروزهاست، با لباس و کفش و کلاه مد روز،


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩  

دنبال یه چاقوی تیز می‌گردم اینروزا، یه چاقویی که بشه باش پوست روحو کند، بشه چین و چروکشو انداخت دور، شایدم یه ساطور، یه چیزی که بریدنو بلد باشه خیلی، شایدم اصلاً کار چاقو نباشه، کار ساطور نباشه، شاید... شاید مرگ، اینروزا خیلی بهش فکر کردم، خیلی بار رفتم پشت پنجره و به ارتفاع افتادن فکر کردم، خیلی بار وقتِ رانندگی به تصادف، به سرعت، به گاردریل فکر کردم، به گاز و برق، به قرص، به رگ و شاهرگ، ولی باز چیزای کوچیکی هست که مانع بشه، آرزوهای خیلی کوچیک...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۳  

هوا آلوده است و ذهن من آلوده‌تر، نه طرح زوج و فرد درش قابل اجراست نه تنظیم موتور و معاینه‌ی فنی، هر روز هوایش سنگین‌تر می‌شود و آسمانش سیاه‌تر


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠  

پیرمرد و پیرزن با یه صندلی فاصله کنار هم نشسته بودن، گاهی سر می‌چرخوندن و نگاهی به هم می‌نداختن، لبخندی رد و بدل می‌شد و چشم از هم می‌گرفتن، چند بار این بازی تکرار شد، بالاخره پیرزن بلند شد و فاصله‌شو کوتاه کرد با پیرمرد، نشست رو صندلی کناری پیرمرد و گفت ما قبلن همدیگه رو دیدیم نه؟ پیرمرد محجوبانه نگاش کرد و جواب داد همچین به نظرم میاد، نگاه‌ها عمیق‌تر شد، تو چشمای هم دنبال خاطره‌ایی گم‌شده گشتن، چشمای پیرمرد برق زد، گفت ما زن و شوهر بودیم، پیرزن چشماشو بست، کمی فکر کرد و به یاد اورد، گفت آره آره، اسمت چی بود؟ پیرمرد گفت قاسم، قاسم‌علی، پیرزن اخم کرد، گفت نه... قاسم نبودی... صبر کن... بهادر بودی، فامیلم یا نداشتی یا من یادم نمیاد، پیرمرد خندید، گفت خیال کردم اسم خودمو می‌خواستی بدونی، پیرزن گفت نه، وقتی شوهرم بودی اسمت این بود، پیرمرد گفت تو اسم نداشتی، بهت می‌گفتم ضعیفه، یادته؟ پیرزن خندید، گفت آره... بهم می‌گفتی ضعیفه ولی خیلی عاشق هم بودیم، دلمون واسه هم غش می‌رفت، پیرمرد سرخ شد،گفت یادش به خیر، پیرزن پرسید کدوم فیلم بود؟ هر دو هر چی فکر کردن اسم فیلم یادشون نیومد

پ.ن: بخشی از گفتگوی سیاهی‌لشگر‌های یکی از فیلم‌هایم که بعدها دستیارم آنرا برایم تعریف کرد


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳  

این کار آخر نفسمو گرفت، خسته‌ام کرد، حس احمقانه‌ایی منو می‌بره سمت انزوا، سمت تنهایی، بدقلق بودم سر این کار آخر، زود عصبی می‌شدم، صبرم لبریز می‌شد، دارم بی‌تفاوت می‌شم شاید، کاش کسی بود غریبه‌ی غریبه که بشه باهاش حرف زد، بی‌ترس، بی‌نگرانی،... کسی نیست، هیچوقت کسی نیست


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱  

نمیدانستم، هنوز هم نمی دانم دانستن چه درد بزرگیست

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸  

آدم چگونه آدم است که پاییز باشد و عاشق نشود؟


کلمات کلیدی: