ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥  

خورشید و تبخیر و ابر و ...باران که این‌همه بهانه نمی‌خواهد برای باریدن، کافیست تو نباشی تا آسمان بارانی شود


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤  

ما با شادمانی‌های کوچک‌مان زنده‌ایم و سخت نیازمند آن و این‌چنین است که امشبم را با طعم سیمرغ‌های حسین غضنفری، سعید ملکان و مهدی فقیه طی می‌کنم و بیش از همه شادمانِ حسینم که نه فقط تدوین‌گر بلکه آدمیست از جنسی کم‌یاب


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳  

گاهی آدم خریت را بهانه می‌کند تا جور دیگری باشد تا جفتکهای نینداخته‌ی زندگیش را رها کند، تا بغضهای فروخورده‌اش را عرعر کند، گاهی آدم خریت را بهانه می‌کند تا آنی باشد که واقعاً هست، از پوسته‌اش بیرون بزند، یلخی و بی‌بند و بار، نه الزماً از نوع جنسی و اخلاقیش، بی‌بند و بار از جهت مرزها و دیوارها و حدود و حریم خود ساخته و اجتماع ساخته‌اش، آدم گاهی باید خریت کند که اگر نکند آدم نیست، و اینروزها این‌چنین انسانم آرزوست!!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳  

و بعضی وقتها نمی‌دانم چند نفر را آبستن هستم


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱  

در وقت مریضی و درد و فلاکت و بدبختی‌ست که انسان به نکته‌های بعضاً فلسفی فکر می‌کند و اینک من به عنوان انسانی که از درد دندان کلافه است درگیر این نکته‌ام که چرا گاو و گوسفند و الاغ و ... در تمامی عمرشان هیچوقت به عارضه‌ی دندان درد مبتلا نمی‌شوند!!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸  

ما نسبت به گذشته‌ دو استرات‍ژی داریم یا در حال ویران کردنش هستیم یا در تلاشیم با چنگ و دندان حفظش کنیم


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧  

    بعضی‌ها روزهایشان را روی کاغذ می‌نویسند، می شوند مورخ زندگی خودشان، هر کدام از این بعضیها اسمی روی این نوشته‌ها می‌گذارند، یکی می‌گوید خاطره، یکی می‌گوید روز نوشت، یکی دیگر گاه نوشت و غالب این آدمها یک روز کاغذها را بنا بر طبقه‌ی اجتماعی‌شان، یا توی شومینه می‌سوزانند، یا با کشیدن کبریتی در گوشه‌ی حیاط آتششان می‌زنند یا پاره می‌کنند و آنقدر ریز که قابل دوباره چسباندن نباشد و دوباره خواندن...این چه هراسی‌ست از گذشته که هیچ‌کدام از این بعضیها، هیچگاه -مثلاً- به  مچاله کردن این کاغذها بسنده نمی‌کنند؟؟؟!!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥  

باید یک روز بنشینم و روی تمام "می‌دانم‌ها"ی زندگیم‌ خط بکشم،


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳  

شازده کوچولو شصت دست چپشو بریده، پانسمانش می‌کنم و می‌پرسم حواست کجا بود؟ می‌گه داشتم مناظره‌ی بروجردی و حسینیان رو نگاه می‌کردم، برق از سه فازم می‌پره، تکیه میدم به پشتی صندلیم و طولانی نگاش می‌کنم، لبخند می‌زنه و می‌گه" فردا می‌رم که مارو ملاقات کنم"


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠  

هی توی دفتر تلفن دنبال کسی می‌گردی که زنگ بزنی بهش، هیشکی نیست...اونی که تو می‌خوای...اونی که وقت دلتنگی‌های بی‌سبب و جهت به دادت برسه و درست در همین مواقع مزخرف آدم باید پی به این نکته‌ی فلسفی ببره که: انسان تنهاست حتی اگه شماره تلفن همه‌ی آدمای دنیا رو داشته باشه... و من این‌روزها چنینم

 


کلمات کلیدی: