خنده هایم
عصاره ی غصه هایی ست
که
هیچگاه نفهمیدی
دستهایم
کودکانی ساده اند
وقتی
توی پیچ و تاب موهایت
دنبال بنفشه می گردند
روزهای من
در دستهای تو
گم شده است
چشمهایت را باز کن
زمستانى تنم
آفتاب می خواهد
شبای بی تو خاموشه
شبای بی تو دشواره
شبای بی حضورِ تو
هوا انگار تب داره
"پایان"
مقدمه ی "آغاز" دیگریست
کی از جمهوری چک اینهمه اومده تو وبلاگ من؟؟؟؟
چند وقتیست تب ترانه گفتن افتاده به جان دلم
توی جغرافی دستات
اثری ازم نمونده
منو از شمال قلبت
چی به ناکجا کشونده....
حالا بعدِ اینهمه وقت آمده ام که دوباره بنویسم از همه ی آنچه ننوشته ام...